۱۲۰

وقتی شروع میکنی به صبر کردن تا مدتی همه چیز 

آرام است. بعد اضطراب می آید. احساس میکنی

چیزی زیر پوستت میخزد و آزارت می دهد. قلبت

تند و تند میتپد، احساس نفس تنگیمیکنی، اما این

 فقط آغاز ماجراست .نباید #تسلیم شوی.. وقتی

فهمیدی که دیگر کاری از دستت بر نمی آید کم کم

آرامش دل پذیری در دلت می نشیند .

ناتوانی ات را می پذیری و سعی میکنی در ناتوانی، 

توانایی های کوچکت را پیدا کنی. احساس میکنی

 از زمین بلند شده ای و دیگر وزن خودت را حس نمیکنی٬

چشمهایت را می بندی و خودت را در حال پرواز می بینی..

+ ارش حجـازی


۲

۱۱۹

خـوشبخت ترینی اگـر کل زندگیـت ُ صرف کاری کنی که دوسـداری .

۶

۱۱۸

من کـه هی اومدم و اومـدم ..

شکست خوردم و شکست خوردم 

داغـون شـدم و لـه و لورده شدم 

اما پاشدم و راه افتادم 

تو راه هـزار تا چاله چوله بـود

بعضیها رو رد کردم 

تو بعضیاشم تلپـی افـتادم 

دردمـم گرفت ٬ زخمی شدم 

اشکمـ راه افـتاد 

امـا دلمـ روشن بود 

اشکمـ و پاک کردم پاشـدم 

دوبـاره راه افتام

اگر خوردم زمـین و پاشدم 

فقط بخـاطر همون نورِ تو قلبـم بـود 

حـالا وقتـشه به ثـمر بشـینه 

بـمونه تو دلـم این نـور بـاشه ؟

میـدونم تدبیرت بزرگترین تدبیره 

عاقـبت ما را بخـیر کن 

+ بر سر هر لقمه بنوشته عیان

که فـلان بن فـلان بن فـلان

هـین توکل کن ٬ ملرزان پا و دست

رزق تـو بر تو ز تـو عاشق تر است

+ مـولانا

۱

۱۱۷

وقتـی عـده ایی برات مهم نیستن حرفـشون هم مثه خودشـون بی ارزشـه .

بهشـون نشون بـده که تو قوی تر از اونی هستـی که می بیـنن ..

ایـن یه تلنـگر بود یـاسمین ٬ یه تـلنگر محـکم ٬ بـرای اینکه محکم تر وایستی

و ادامـه بدی .. محـکم باش .

عروسی سلطنتی بریتانیا


تقریبا چـند ماه پیش بود که خبـر رابـطه ی پرنس هری فرزنـد دوم ِ

پـرنسس دایـانا ٬ نـوه ی مـلکه ی بریتانیـا ( الیزابت دوم )  با مـگان مارکـل

هنرپیشه ی هالیوودی تمام شبـکه های اجتماعی و مطبوعات خارجی را

پر کرده بـود ٬ قضاوت های اکثریت شروع شـد و مگان را به بـاد قضاوت

گرفته بودنـد ٬ بعـد مدتی نامزدی شان را اعلام کردند و بیش از بیش صدر

خـبرهای جذاب شدنـد و بالاخره امـروز با هم ازدواج کردنـد ٬ مراسم 

ازدواجشان را که نگاه میکردم در کمال زیبایی و شکوهی که داشت بسیار

بسیار سـاده بـود ٬  لباس عروس ساده ی ساده ٬ تاج ساده ٬ استفاده از 

گوشواره و ساعت و انگشتر ساده ی ساده ٬ ارایشی که لک های صورت

مگان نمایان بـود ٬ شاید مهم ترین نکته ی این مراسم از نظر اکثریت 

دعوت نکردن هیچ سیاست مداری بـود ٬ اما بنظرم مهم ترین نکـته ای

که این ازدواج به همگان قصد نشان دادن داشت تغیـیر سنت ها بود .

سنت ها همیشه پایدار نیستند و با جامعه رشد می کنند و تغییر می کنند.

مگـان نشان داد عروس یک خانواده ی سلطنتی هم می توانـد انجور که

دوست دارد در روز عروسی اش لباس بپـوشد ٬ عروس یک خانواده ی 

سلطنتی هم می تواند در روز عروسی اش هر کسی را که دوست داشت

دعـوت کند ٬ عروس یک خانواده ی سلطنتی نـه ملیتش مهم است ٬ نه 

رنگ پوستـش ٬ نه مکانی که به دنـیا امده ٬ نـه سنش و نـه اینکه قبلا 

ازدواج کرده و یا نکـرده .. و میشود همرنگ جماعـت نشد و طوری عمل 

کنی که دوست داری و ان هم زمانی که میلیاردها ادم قرار باشـد تو را

مـشاهده کنند .. اما فقط یک چیز مهم است انهم همـان عشقی ست که 

باید باشـد .. همان حس ِ در قلب است ٬ همان اشتـراک بین ِ شان است ..

این ها همان معیار هایی ست که در بیشتر زندگیهای جامعه ی مـا گم 

شده است و همان سن ٬ خانواده ٬ مادیات ٬ زیبایی ٬ مردم چی میگن !!

مهم است و در صـدر .. و گرفتن عروسی های پر زرق و برق و با تشریفات 

پر زرق و برق تر که باید تا چـند وقت درگیر هزینه های ان بـاشند ان هم 

فقط برای یـک شب .. البته اکثریـت ..

۲

بی تو کویر خشکُ خالی َم ..

هـر چقدر خسته .. هر چقـدر سخـت .. اما نا امیدی نداریم مگـه نه رفیق ؟

اگر پا میشم بعد هر ویرانی وجودم ٬ اگـر نمیذارم خستگی وجودم رو 

ببلعـه .. اگر هسـتم .. فقط امـیدم تویی .. تویی خـدا .. اگر تلاش می کنم

قوی تـر باشـم ٬ دلیلم ٬ امـیدم تویـی .. گاهی تحـمل کردن برام سخـت میشه

گاهـی دلم میخوـاد نباشم نبینم .. امـا باز تویی دلیل هر بلنـد شدنمـ .

وقتی داغون ترینم ٬ وقتی دلم میخواد با سر برم تو دیـوار ٬ وقتی جواب

نمیگیرم ٬ وقتی حـالم افتـضاح تریـن میـشه .. وقتـی حوصله ی لبخـند 

زدن رو هم نـدارم ٬ وقتی دارم تمـام دلیل و منطـقی که تو سرمه رو از 

بیـن میبرم .. وقـتی تمـام مشکلاتم رو سرم هوار مـیشه .. وقتی به هر

چیزی فکـر می کنم تهـش میرسم به یـک بن بـست گـنده ..

با خودم میگـم مگه نگفـت : اَلَـیسَ اللَّهُ بِکافٍ عـَبدَهُ .. مگـه نگفت : تـا منو

داری غـم نـداشته باش بنـده ؟ مگـه نگفت : تـو تلاشتُ بکـن بقـیش با

مـن ؟ 

من نمیـدونم ته این راه چی میشـه ٬ من نمیـدونم میـشه یا نـه ٬ فقط بـهم

قـدرت بـده محکـم تر بایـستم ٬ محـکم تر ادامـه بـدم .. این قول مـا بود 

رفـیق . منـم که همیشه سست میشـم ٬ فکر می کـنم به تهش رسیـدم ..

امـا میدونم تـو اونقـدر رفیقی کـه .. یـا رفیقَ مـَن لا رَفیقَ لَهُ .. 

میدونـم رحـمتت رو ازم دریـغ نمی کنی .. میدونم دسـتم ُ بعد هر زمین 

خوردنم میگیری و بـلندم میکنی .. بلـندم کن .. بـلـندم کـن رفیـق تـرینـم ..



۳

۱۱۴

دیشب کنـارش جامُ انداختم .. یادم نمیاد از کجا حرفامونو  شروع 

کردیم .. ولی یادمـه از سالایی که شهر غریب بود برام می گفـت .. 

گفـتم : خـاله .. رفیق .. میترسـم .. گاهی میگم با خودم اگـر مرد بودم دیگه

اینقدر نمیترسیـدم .. میگم خاله .. چرا چراا .. این تبعیضا چیه .. مگه 

مـرد و زن برابر نیستن .. مگه قرار نیست معیار متمایزی فقط تقوا باشه ؟

میگم چرا مـا دخترا چرا باید از این جامعه بترسیم .. چرا نباید بدون 

ترس پامونو بذاریم تو خیابون .. چرا نمـیشه ترس عبور از یک کوچه ی

خلـوت فقط تاریکش بـاشه .. میگم : مـردام مثلِ ما میترسن ؟ مثلِ ما 

وقتی میخوان پا بذارن تو یک محیط نا اشنا می ترسـن .. انگار دنیا برای 

مردا امـن تره .. این همـه ترس یکم اونـا داش‍ته باشـن .. چرا همش رو

دوش مـا .. چرا بایـد بیشترش رو دوش مـا باشـه .. میگم میترسم ..

حتی وقتی فروشنده ی یک مغازه مرد باشه راه مُ کج می کنم .. اره 

بد این همه ترس .. خوب نیست .. اما مگه تقصیر منـه .. ادم میترسه ..

میترسه ‌.. وقتی میخوای از یک لاینی رد شی که دور تا دورش مغازس ..

مغازه دارای مرد میان بیرون میشین .. و نگاهاشون ذوبت میکنن ..

به تویی که با حجابی ٬ یک تار موت دیده نمیشه هم رحم نـدارن من نباید

متنفر شم از این جـامعه ؟ نباید حالم بهم بخوره از هر چی جنـس مذکره ..

کاش روزی برسه که بدون ترس پامو بذارم تو خیابون ٬ کاش روزی برسه

که بـدون عذاب از دست این نگاه های ِ وحشیانه از مکان های عمومی 

عبور کنیم .. میدونم برای دیگران .. برای دخترای دیگه .. شاید کمتر 

باشه این ترسـا  ٬ اما مطمئنم برای همه ی مـا وجود داره .. برای 

همه ی مـا دخترا .. خانمـا .. 

امـان از این تبعیضـآ .. همـه ی اینا یعنی تبعـیض .. 

میدونم بالاخره روزی مـیرسه که کسی گله نکـنه از تبعیضـای این

جـامعه ی لعنـتی .. 

۲

۱۱۳

هـرکس بد ما به خلـق گوید 

ما چهـره ز غم نمی خراش‍یم

ما خوبی او به خـلق گوییم

تا هـردو دروغ گفته بـاشیم 

# دایـی .. دایی .. به قول مامانی : درد ُ بلـات تو قوطی ..

شایـد نباید نامه تُ میخوندم دایـی .. اما تو دایی تریـنی .. بمـون برام ..

دور نشـو خُب ؟ تو مثلِ برادری .. برادر نداشتـم .. میـترسم .. میترسم ..

خرابتـر شـه رویـاهامون .‌. میترسم روزی پشیـمون شی .. تغییر نکن ..

همینطوری دایی خوب من بمـون .. 

همـون لبخـندت باشـه رو لبت خُب ؟ نمـیدونم کی راه ُ اشتباه رفت ؟

کی چی بـدتر کرد همـه چی رو .. ؟ بـدون که خیلی دوست دارم دایـی ..

بـاش نـرو .. باشِه ؟ اونجـوری دیـگه تنهایی خـودش کـم میـاره ..

بمـونی برام دایـی ..

۱

۱۱۲

این سومین بار بود تو یک سال که موهام ُ کوتاه کردم ..

این دف‍عه دیگه راضی َم ..

۱

۱۱۰


تمـام نگرانی هایم ، تمام فکرهایم را تمآمِ تمـآمشان را در داخل یک جعبه ریخته ام و درش را محکم بسته ام .. 

حوالی َش کرده ام کنج کمد اتـاقم .. و حآلا حالا ها بسته می مانـد ..


۲
" اینکه : جایی نیست جزء اینجا برام ، که بشه یکم دور شم از دنیا "
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان